تبليغاتX
شهر سوخته
در ادامه وبلاگ هفت اقلیم و در سوگ اعتماد از دست رفته ام

بازی نابرابری ماه هاست  آغاز شده میان مهره های سبز و مهره های سیاه از یک سو مهره های سبز همه سربازوار ایستاده اند از سویی مهره های سیاه سربازهایشان را در برابر شاه و وزیر ایستانده اند .

اصل ماجرا همین است که مهره های سبز نه شاه دارند نه وزیر نه اسبی در کار است نه قلعه مهره های سبز همه سربازند برابر و اما سربازهای سیاه قربانی اند ایستاده اند برای حفاظت از قدرت دیگری آنها قربانی می شوند در برابر شاه و وزیر ...

آری ما هوشمندانه و خود خواسته ایستاده ایم در برابر سیاهی و ستم ما رهبران خودمان هستیم و سپر بلای هیچ کس نشدیم انقدر که میرحسین موسوی که بسیاری او را رهبر جنبش می دانستند  اعتراف کرد مردم رهبرند و پیشتاز و او تنها از این جمعیت خود جوش پیروی می کند  ما دیگر خیلی بزرگ شدیم آنقدر که می دانیم بت سازی از هر جنس و رنگ و لباسی به دیکتاتورپروری می انجامد ما آنقدر بزرگ شده ایم که می دانیم پیروزی و سعادت در گرو حرکت جمعی است آسایش جمعی تصمیم جمعی ؛ ما دیگر بزرگ شدیم مثل بازیهای کودکی تکروی نمی کنیم ما با هم هستیم و می دانیم این عطش قدرت سیری ناپذیر است  .

ما می دانیم قدرت باید در دست یک جمع بزرگ از یک ملت باشد و اگر کسی را در راس انتخاب می کنند برای خدمت کردن به منافع جمع است نه برای ستوده شدن یا چاپیدن حق مردم .

ما آنقدر بزرگ شدیم که می دانیم هیچ تخته سیاهی در آسمان نیست که سرنوشت ما را بر آن حک کرده باشند ما می دانیم نویسنده سرگذشت خویش هستیم و می دانیم هیچ دستی از غیب نمی رسد برای رهنمود ما ؛  از غیب هیچ کس نخواهد آمد ما بزرگ شدیم و افسانه های مادر بزرگ ها را باور نمی کنیم . ما  سربازهای سبز ایستاده ایم برای  نجات سرزمین مادری و هویت ایرانی مان

ما می دانیم و آگاهانه می آییم

اما دلم برای خیلی از آن ها می سوزد ته نگاه بسیاری شان یک ابلهی اسفناک موج می زند یک نا آگاهی مطلق آنها فقط مهره اند حتی هدف ما هم نیستند دیواری از گوشت و استخوان هستند برای حفاظت از دیکتاتوری که انگار شقه شقه شدنشان هم برای رهبرانشان مهم نیست

دلم گرفت برای این کودکان بی جهت قد کشیده ایی که یک لباس نظام بر تن شان پوشانده اند و یک باتوم بی عدالتی به دستشان سپرده اند و آنها اصلا نمی دانند چرا باید بزنند ؟

آنها حتی اگر پیروز هم بشوند چیزی به دست نخواهند آورد همین عنوان پیش مرگی برای حفاظت از دیکتاتوری تا ابد بر پیشانی شان حک شده آنها اگر برنده این بازی باشند وظیفه شان را انجام داده اند همین

در چهره بسیاری شان ترس موج می زد نگاهشان وحشت غریبی داشت وقتی از آن سو اشک آور پرت می شد چشمهایشان می سوخت این ما بودیم که دل دیدن صورت های ملتهب و پاهای زخمی شان را نداشتیم

ما آدم کش یا شکنجه گر نیستیم آدمیم پر از یک احساس سبز دلمان می خواست تا آخر خون از دماغ کسی نریزد اما انگار خودزنی آنها خود دلیلی شده بود بر تایید این ابلهی بی پایان

فرق ما با آنها نه تنها در این است که می دانیم و می آییم بلکه اینجا هم هست که مشتاقانه و شجاع می آییم و انها نه تنها نمی دانند و می آیند که با ترس و لرز می آیند شجاعت ما برای همین آگاهی است که سیرابمان کرده و ترس آنها از همین نادانی که گرفتارشان کرده ما آمدن را انتخاب کردیم آنها برای آمدن انتخاب شدند

ما در تلاشیم برای حفظ میراث هزاران ساله ایرانی مان و آنها بی آنکه بدانند در تلاش برای حفظ دیکتاتورهایی  که این میراث ایرانی را نابود می کنند این آتشی که رهبران آنها افروخته اند مثل همان اشک آوری است که پرتاب می کردند و اول دودش می رفت توی چشم خودشان

آنها انقدر ابله بودند که از بزرگانشان نپرسند چرا به ما گاز اشک آور و دستور شلیک آن را می دهید اما برای محافظت خودمان چاره ایی نمی اندیشید ؟

 

پی نوشت : ممنون از خبرنگار غرغرو برای ارسال لینک گزارش بنده در همشهری این گزارش گوشه ایی از همان تخریب های ابله هانه ایست که گفتم میراث و هویت ایرانی ما را با نا آگاهی و بی برنامگی به باد می دهد  تماشاي نقش‌جهان از فراز آسانسور! 

 

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 13:38 | لینک  | 

امروز با وجود اینکه سرمای شدید خوردم و در راه رفتن به روزنامه با  گاز اشک آور و فلفل از من پذیرایی شد و مشکل تنفسی ام بیشتر شد و  در حال خفه شدن می باشم و به لطف چک و لگد پر از عقده و کینه سرباز ضد شورش اندکی درد در پشتم احساس می کنم اما خیلی سرخوشم این نفس ها که هین هین و شمرده و به زور از سینه بیرون می آید حال خوبی را با خودش می برد زیر پوستم حال یک پیروزی دیگر که آنها کورند و نمی بینند .

من امروز خجالت کشیدم از زن میانه سالی که لنگان لنگان آمده بود هفت تیر و از دخترک جسوری که وسط بزن بزن میدان مرگ بر دیکتاتور را فریاد می کشید من از این همه ایستادگی و جسارت این مردم شرمنده شدم و دست مریزاد می گویم به آزادی خواهی و ایستادگی سبزشان

سبزها آمده بودند از راه سبز امید نه این سبز جدید نمی دانم چی ، پراکنده می شدند اما کوتاه نمی آمدند امروز آن طرفی ها  هرچه در توان داشتند آورده بودند به جز تانک و ما که دیدم افتاده ایم در جریان خروشان یک رودخانه و راه رفتن به روزنامه هم بسته بود بی خیال شده و  لذت بسیار بردیم که هیجان پیروزی را برایمان با این کارها بیشتر می کنند امروز تمام مسیرها به طالقانی تا جایی که من در جریان هستم بسته بود نمی دانم چرا این ها انقدر از جمعیت ما که به قول خودشان اندک است واهمه دارند ؟ می دانید اگر بی خیال ما بشوند که دیگر مبارزه لطفی ندارد اصلا   یک جورهایی سوسول بازی می شود  و تازه من که می رفتم سرکار و بی خیال مبارزه  همین اش مزه دارد که بی هیچ دلیلی سیر کتک می خوری نفس ات بند می آید چشمهات می سوزد و با تلاش مشقت آزادی را به دست می آوری اینجوری که باشد تاوانش را که داده باشی دیگر به آسانی از کف اش نمی دهی قدر و منزلت اش را می دانی

شیخ  هم رویت شدند اما خبر جالب مرکز نشر اکاذیب فارس حسابی مشعوفمان کرد و حال کردیم از این دروغ بزرگ و کوری برادر فارس که به لطف پاچه خواری و نوشتن دری وری سفر نیویورک را هدیه گرفت تا شاهد صندلی های خالی باشد اگر شما باور می کنید که همه در نیویورک هنگام سخنرانی .... نشسته بودند و گوش فرا داده بودند ببینند پیام ایران از میان هاله نور چیست خب خبر فارس را هم باور کنید ملالی نیست .

همه آمده بودند جز سبزهاي اموي

راستی این بار تا توانستند از مردم عکس و فیلم هم تهیه کردند جالب اینجاست که داشتم برای کور نشدن دوستی سیگار روشن می کردم که یکی از انها از من عکس گرفت به نظرم به عنوان نماد بی شرمی و بی حیایی ما منتشرش کنند از بس ابله اند  و نمی دانند توی این هاگیر واگیر هیچ ابلهی برای سرگرمی سیگار دود نمی کند من و دوستی در این میان برای سربازهای نیروی انتظامی هم سیگار دود می کردیم و آنها تشکر می کردند ما خواستار آزار و اذیت هیچ کس نیستیم حتی آنها ولی ...

بگذریم راستی کسی می دونه با مشکل تنفسی ناشی از این گازهای پی در پی که بر سرماخوردگی بنده افزوده شده و دارد خفه ام می کند چه باید کرد ؟  روایت شما از امروز برام جالبه خصوصی عمومی بگید سریع

یادآوری :

گزارش صفحه سیزده و در ادامه آن نوزده همشهری را فردا از دست ندهید

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 15:26 | لینک  | 

باور  نمی کنید که این روزها شاه عباس صفوی حاضر است هر اعترافی بکند تا دست از سر خودش و همه ذوق و اشتیاق اش برای ساختن نصف جهان بردارند ؟ تا این کیمیا را به یک نظر خاک نکنند ؟ خب کافی است تشریف ببرید اصفهان سری هم بزنید به مسجد شاه که نام اش را گذاشته اند مسجد امام . با میخ طویله ۱۵ باند صوتی را کوبیده اند وسط کاشی ها تا اذان و قرآن و روضه پخش کنند ارتعاش صدا و سوراخ میخ ها این روزها به نظرم مستقیم رفته یک جای شاه عباس صفوی تازه داربست هایی هم که وسط حیاط نصب شده تا نمازگزاران محترم نچایند را هم باید عرض کنم به نظرم اگر میخ ها الان یک جای شاه عباس بخت برگشته نباشد این داربست ها دیگر همان جاست و شاه عباس هم دارد اعتراف می کند :  اغتشاشات بعد از انتخابات کار من بود جان مادرتون این داربست ها را بکشید بیرون

نکته جذاب تری هم هست درباره یک آسانسور تاریخی که توصیه می کنم گزارش اینجانب را در صفحه سیزده و نوزده  همشهری پنج شنبه ۱۴ آبان بخوانید تا خیلی چیزها درباره این روزهای اصفهان برایتان روشن شود نکته ایی که به علت داشتن بار حقوقی پرداختن به آن در گزارش خیلی کم رنگ شده اینجاست که حالا با همه بی تدبیری ها مترو از زیر چهارباغ گذر کرد اما حرف و حدیث بر سر نوع حفاری در اصفهان گوش به گوش می چرخد زمان حفاری سازمان میراث فرهنگی ناظری در پروژه نداشت البته اصلا در جریان حفاری نبود بسیاری از کارشناسان و مردم قدیمی شهر معتقدند که هنگام حفاری گنجینه ایی از آثار باستانی در مسیر وجود داشته که حالا معلوم نیست چه بر سر آن آمده است البته این جانب تنها نقل قول کننده شنیده ها هستم و به هیچ عنوان این موضوع را تایید یا تکذیب نمی کنم اما حرف های جالب دیگری هم بود اینکه همان برادرانی که این روزها به فعالیت اقتصادی علاقمند هستند و هرجا سخن از پول و ثروت هست آنها برنده مناقصه می شوند در حفاری و یافتن این عتیقه ها دست داشتند .

می گویند شاه عباس آنقدر به چهارباغ علاقه داشته که زمان احداث آن حتی اجازه نمی داده یک درخت بدون نظارت او کاشته شود چه برسد به عبور مترو که به نظرم اگر میخ و داربست نتوانند از شاه عباس اعتراف بگیرند فرو رفتن مترو در همان جای مذکور شاه عباس را بر آن می دارد که اعتراف کند : با همسر رضا خان  رابطه نامشروع داشته و محمد رضا پهلوی حاصل این بی ناموسی است

اصالت آنها پای برهنه اینها

همین که داری در نقش جهان و مسجد شاه ببخشید امام سیاحت می کنی از فشار داربست ها یک مرتبه  اغتشاش ات می گیرد و به دنبال موالی می گردی . از دالون های پر پیچ و خم می گذری می رسی به وضوخانه مسجد سپس می رسی به یک حیاط خلوت و موال زنانه را می یابی حیرت می کنی از بزرگی و نوع معماری منحصر به فرد موال مذکور کاسه موال از سنگ مرمر گرانبهایی است با ضخامت حداقل ۸ سانت  که به قول شما امروزی ها کفتان می برد و سقف بلند و مقرنسی موال تو را می برد به دل تاریخ و شرم حضور شاه عباس یک مرتبه یقه ات را می گیرد و اغتشاش بند می شوی این را گفتم تا یادمان باشد نیکان ما کاسه موالشان هم از مرمر گرانبها بود اصالت داشتند پابرهنه نبودند ذوق داشتند و هنر حالا از حاکمان با تدبیری که این میراث گرانبها را برای ما برجای گذاشته اند چه مانده جز پاهای برهنه و دست و صورت های نشسته ؟

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 12:19 | لینک  | 

رضا ولی زاده روزنامه نگاری که سوزنبان ایستگاه  بلاگفا و مدیر سایت بازنگار است این روزها دربرابر فشارها و نا امیدی ها ایستاده و در ایستگاهش گزارش های  جالب و خواندنی می نویسد که در آن به تحلیل تکنیک های اجرایی ۲۷ تن از کارکنان صدای آمریکا پرداخته می شود :

ایستگاه اول  :   جمشيد چالنگي و ستاره درخشش

ایستگاه دوم  :  لونا شاد؛ مجري خوبي که استانداردهاي اجرا را بلد نيست

ایستگاه سوم : انوشيروان کلنگرلو؛ مردي که کاش دست و دلش مي‌لرزيد

ایستگاه چهارم : خودکشی پریسا فرهادی جلوی دوربین صدای آمریکا

ایستگاه پنجم : حميده آرميده؛ زني که روي دست خودش باد نمي‌کند

 به چند دلیل خواندن این مطالب و پیگیری آن را توصیه می کنم که در ادامه مطلب هم دلایل هم پیشینه ایی از حضور  رضا ولی زاده در رادیو و تلویزیون را می خوانید

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 14:4 | لینک  | 

زن را قبل از کودتا زیر باران می دیدند

با زن آن روزها

زیر باران می خوابیدند

کودتاچی ها اما

زن ها را کشتند

مردها را بردند

از خون زن ها این بار سبزها روییدند

کودتاچی ها رکب خوردند

سبزها بازی را بردند

باران دوباره بارید

وقتی مردها به خانه بر می گشتند

 زن را  زیر باران دیدند

با زن دوباره زیر باران خوابیدند

 

پی نوشت :

داشتم این پست و می نوشتم که از دفتر تهیه کننده محترمی با من تماس گرفتند و گفتند ریاست سازمان صدا و سیما که به لطف خدا کارشناس و فیلم شناس و استاد بر حق فرهنگ و هنر هستند ایراداتی به طرح سریال جدیدی  که بنده آن را نوشتم دارند - حقیقت تاریخ نفت ایران به مذاقشان گویا خوش نمی یاد یا اینکه الان وقت اون نیست که اعتصاب شرکت نفتی ها و پیروزی انقلاب را یادآوری کنیم چون ممکن است سبزها به شرکت نفت هم برسند و این بار انقلاب سبز پیروز شود . . . کاش دوباره بارون بباره

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 12:47 | لینک  | 

شنیده اید می گویند فلانی با این معامله پولش را از این جیب اش گذاشته توی اون یکی جیب اش ؟ معامله سهام مخابرات در بورس هم همین طور بود البته فلانی پولش را از این جیب گذاشت توی اون یکی جیبی که مطمئن تر بود و ما فهمیدیم اصل ۴۴ یعنی همین از این جیب به اون جیب فقط خواستم همین را بگویم نه اینکه بگویم با مدیریت سپاهی مخابرات و ارتباطات خدا به داد ما برسد چون این موضوع اصلا به من مربوط نیست

این روزها گویا دولت کوچک می شود و نهادهای تحت نظارت رهبری بزرگ البته اینکه در شرح وظایف سپاه فعالیت اقتصادی هم تعریف شده یا نه مسئله مهمی است که باز هم  به بنده هیچ ربطی ندارد آقا جان اصلا به من چه ربطی دارد که  نهادهای تحت فرمان رهبری بزرگ می شود سپاه فعالیت اقتصادی می کند مدرک تحصیلی دانشجو واقعی است یا کردانی؟  اصلا به من چه ربطی دارد که مشائی با امام زمان لابی می کند تا پس از ظهور او معاون اولش بشود اصلا به من چه ربطی دارد که وزیر کشور یک نظامی است و این خودش یعنی حکومت نظامی . این هم به من مربوط نیست که هنگام سخنرانی آقا محمود حتی لبنانی ها هم از سالن بیرون رفتند به من چه که همه می گویند ثمره هاشمی فک و فامیل اش را هم برده بود نیویورک سیزده بدر . به من چه که کلا ریدند به نام خلیج فارس در کتابهای درسی به من چه که چین تنها کشوری است که با تحریم ایران مخالف است چون می داند اگر ما تحریم بشویم آت و آشغالهای چینی روی دست آنها باد می کند . اصلا به من چه چند نفر در این انتخابات آزاد کشته شدند و هنوز عده ایی الاغ نفهم شعار احمقانه ایی می دهند که ۷۲ تا کشته که می گن کو ؟ به من چه بعضی ها اندازه شتر و گاو هم شعور ندارند تا بروند بهشت زهرا و به قبرهای بی نشان سری بزنند و ... آقا گور پدر این همه ابهام به من چه اصلا من اینجا نشسته ام و اورانیوم خودم را غنی می کنم همین . 

* هر کاری می کنم نمی تونم کامنت ها رو ببندم یا اینکه پس از تایید اونها رو نمایش بدم دوست دارم تحمل خودم و امتحان کنم . پس هر گونه فحش و فضاحت از دوستان پذیرفته می شود اصلا در بخش کامنت های من هر کس هر کاری دلش می خواهد می تواند بکند  حتی گلاب به روتون اغت شاش

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 12:36 | لینک  | 

باراک اوباما رئیس جمهور آمریکا در مجمع عمومی سازمان ملل سخنرانی کرد نه هاله نور داشت نه در حصن و حصار بود اما من پلک هم نمی زدم چرا که مجذوب شخصیت باوقار و آرام او شده بودم . اوباما خواستار صلح جهان بود و تلاش برای حفظ محیط زیست و ... او نه تهدید می کرد نه توهین به هیچ کس بی احترامی نکرد و هیچ دولت  یا ملتی را هم نصیحت نکرد  . حاضرین در جلسه بارها او را با تشویق هایشان ستودند اما او از خود بی خود نشد و تنها بر وقار خویش افزود . او خودش را دانای کل نمی دانست و از دشمن و دشمنی نمی گفت

اما ...

محمود آقای ما هم سخنرانی فرمودند البته در برابر صندلی های خالی و باز هم به نظر مراکز نشر اکاذیب فارس و ایرنا حماسه آفریدند  . رسانه های خارجی بر صندلی های خالی متمرکز شده بودند  و خروج سران کشورهای مختلف   . نمی دانم چرا این محمود آقا یادش رفته بود چماق به دستان و شعبان بی مخ هایش را با خود همراه کند که به زور باتوم و گاز اشک آور دنیا را وادار به تحمل خود کند برای لحظه ایی حسرت خوردم که کاش من هم همین اندازه آزاد بودم و بدون درد و خونریزی می توانستم او را تحمل نکنم .

                                        

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 15:27 | لینک  | 

این روزها بدجوری اغتشاش دانی من دچار ضعف شده همین طور که جلوی تلویزیون منزل دوست عزیزم نشسته ام و چون هیچ گزینه دیگری  جز رسانه میلی برای تماشا ندارم همین طور که مجری خبر می خواند و من یک لیوان چای می خورم فوری اغتشاشم می گیرد حالا نمی دانم این  اثر چای است یا اثر اراجیف مجری؟

من اعتراف می کنم که می ترسم شاید این اغتشاش بند شدنم هم دلیل همین ترس باشد و جالب اینجاست که هر چقدر بترسم بیشتر اغتشاشم می گیرد .

 یک حس کاملا حیوانی در من  وجود دارد  حیوانات وحشی را فرض کنید مثلا مار سمی زمانی که می ترسد به انسان حمله می کند او فقط می خواهد از خودش دفاع کند و قصد سیر کردن شکم اش را ندارد . حالا من هم تنها می خواهم از خودم دفاع کنم و قصد دیگری ندارم من می ترسم و حمله می کنم تو می خواهی سرم به کار خودم باشد ؟ خب شب و روز مرا برهم نریز من هم دلیلی برای حمله کردن نمی بینم . بر خلاف آنچه تو می گویی من نه آدم شجاعی هستم نه دوست دارم قهرمان بشوم من فقط برای نجات خودم از این همه کابوس حمله می کنم و تو از این غافلی همه آنهایی هم که قهرمان شدند قصد چنین کاری را نداشتند حتی میر حسین موسوی آمده بود رئیس جمهور بشود و شما قهرمانش کردید ندا و ترانه آمده بودند رای خود را پس بگیرند شما قهرمانشان کردید اصلا هیچ قهرمانی از ابتدا نمی داند که قرار است قهرمان شود اصلا اگر بداند که دیگر قهرمان نیست شما این روزها به سبک مسعود کیمیایی داستان را پیش می برید آدمهای ساده را نابود می کنید و آن وقت است که این آدمهای ساده قهرمان می شوند باور کنید سینمای کیمیایی هم دیگر دمده و بی حوصله شده و کسی ... بگذریم اغتشاشم ریخت .

 

* از دوستان عزیز خواهش می کنم آدرس وبلاگ هاشونو برام بگذارن متاسفانه همه آدرس ها رو از وبلاگ هفت اقلیم از دست دادم و در حال بازسازی مطالب و لینکهای از دست رفته هستم

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 19:51 | لینک  | 

شب تاریکی که همه روشنایی اش را از سوسوی چراغی بی جان وام می گیرد و سایه تنهایی مردی که همه ترس اش را پشت یک شوخ طبعی ابلهانه پنهان می کند ترس از اینکه امشب آخرین شب آزادی باشد و من مات مبهوت و مسکوت تنها نگاه می کنم .

در انتظار یک اتفاق هستم اتفاقی که نه زمانش را می دانم نه مکان اش را بعضی اتفاق ها در بی زمانی و بی مکانی می افتند و تو فقط شاهد افتادنش هستی .

من می ترسم از شب از صدای موتور از صدای در صدای باد اصلا من از هر صدایی که از نفس آزاد این مرد  بلندتر باشد می ترسم .

این شب ها شب های قدر نیست شبهای ترس است اضطراب تشویش دلشوره و انتظار اتفاقی که حتی نمی دانم چیست .

من می ترسم .

امشب نوشت :

اما در مراسم تودیع و معارفه وزیر علوم حضرت مشایی فرموده اند «نمی‌خواهم فلسفی صحبت کنم، ذوقی می‌گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید.‌دلش خواست شناخته شود. کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می‌شود. انسان را که حذف کنیم، دیگر نیازی به حذف خدا نیست، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است.»

و اینجاست که ترس شب گذشته را فراموش کردم معجزخ دولت احمدی این است همیشه دلیلی داری برای خندیدن

نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 21:55 | لینک  | 

این روزها حال آدمی رو دارم که تو حبس بهش تجاوز جنسی شده اخه این روزها در این قلم دودوزه زدن داره به منم تجاوز می شه به شعورم به احساسم به همه چیزم اما مهم نیست نوبت تجاوز ما هم می رسه
نوشته شده توسط سحربیاتی در ساعت 17:28 | لینک  |